محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

942

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

وى نيرو كردى تا بتوانستى بر پاى ايستادى . و سليمان گفت كه مزكت بيت المقدّس هنوز بسيار مانده است كه آبادان ( ؟ ) اگر وى بميرد . دست از آن آبادانى باز دارند . سليمان گفت : يا رب ! مرا از اين ديوان و پريان پنهان كن تا اين مزكت سپرى كنند پس خداى تعالى دعاى او اجابت كرد از بهر تمام كردن مزكت ، و ديگر از بهر آنكه پريان را دروغزن كند . و چون سليمان را عمر سپرى شد اندر نماز ايستاده بود ، و عصا به دو دست گرفته و بر وى تكيه كرده . خداى تعالى ملك الموت را بفرمود تا جان از سليمان جدا كرد ، و او را همچنان استاده بماند تا يك سال ، و هر كه بيامدى از دور او را به نماز استاده ديدندى و بر او فراز نيارستندى شدن ، و ديوان روز و شب اندر مزكت كار همى كردند تا مزكت تمام شد ، و آنگه كه جان از سليمان جدا شدى خداى تعالى مر اين مورچه را كه سپيد باشد و چوب را خورد همان روز فرمان داد تا از زمين برآمد ، و آن عصا را همى خورد ، و هر روز لختى بخوردى و آن عصا پهن بود ، و بسى نتوانستى خوردن تا تمامى يك سال آن عصا خورده بود . چون سالى برآمد ديوان بناى مزكت تمام كرده بودند ، و آن عصا بشكست و سليمان بيفتاد ، چنان كه خداى تعالى گفت : * ( ما دَلَّهُمْ عَلى مَوْتِه إِلَّا دَابَّةُ الأَرْضِ . . . 34 : 14 ) * ص 430 عنوان : ص و صب : عنوان « حديث النمل » در نسخه هاى ما پيشتر آمده بوده با عنوان : « حديث مورچه با سليمان عليه السّلام » و اما حديث مورچه با سليمان كه خداى تبارك و تعالى گفت : * ( وَحُشِرَ لِسُلَيْمانَ جُنُودُه من الْجِنِّ وَالإِنْسِ وَالطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ حَتَّى إِذا أَتَوْا عَلى وادِ النَّمْلِ قالَتْ نَمْلَةٌ يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَجُنُودُه وَهُمْ لا يَشْعُرُونَ . 27 : 17 - 18 ) * و قصّهء اين آن بود كه باد را صاحب خبر سليمان كرد تا هر كجا بر ره يك ماهه را ، و بيشتر كسى چيزى بگفتى او بشنيدى ، و اگر ماهيى به دريا اندر گفتى به گوش او برسانيدى . پس يك روز بران بساط خويش همى شد با مردم و ديو و پرى و مرغ به واديئى رسيد كه مورچه خانه داشت و از خانه بيرون آمده بودند . * ( قالَتْ نَمْلَةٌ يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ 27 : 18 ) * . مورچه‌اى ديگران را گفت به خانه اندر شويد كه سليمان همى آيد تا شما را به زير پاى نگيرد ، و ايشان را كاستى نبود از آن و اين ثنا بود كه مورچه بر وى همى كرد . گفت هيچ خلقى را از او رنجى نيست اگر بداند كه شما آنجا ايستاده‌ايد از سوى ديگر بشود . * ( فَتَبَسَّمَ ضاحِكاً من قَوْلِها 27 : 19 ) * . سليمان بخنديد از خرمى نعمتها كه خداى او را داده بود . پس سليمان عليه السّلام باستاد و همه سپاه بيستادند و مورچه همه در خانه ها شدند . پس سليمان گفت : * ( رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلى والِدَيَّ 27 : 19 ) * . گفت : يا رب ! مرا توفيق ده تا شكر اين نعمت بكنم كه مرا و پدرم را دادى ، * ( وَأَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاه 27 : 19 ) * ، و كار نيك كنم چنان كه تو بپسندى . . . فا : ذكر ما اغفل محمّد بن جرير صاحب هذا الكتاب من اخبار سليمان و حديث النمل هر جا حديثى نيكوتر چيزى لطيفتر و در وى حكمت بيشتر . خداى تعالى آن را اندر نبى ياد كرد الَّا اندر او فوايد بسيار است . اما خبر النّمل آن است كه خداى تعالى گفت : * ( وَحُشِرَ لِسُلَيْمانَ جُنُودُه من الْجِنِّ وَالإِنْسِ وَالطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ حَتَّى إِذا أَتَوْا عَلى وادِ النَّمْلِ 27 : 17 - 18 ) * . و قصّهء اين چنين بود كه خداى تعالى مر سليمان را تمامت ملك كرامت